تبليغاتX
زیزانا

زیزانا

 

امروز خیلی کار دارم همی ی گزارش کارام مونده ! اعصابم خورده ! از صبح حالم خیلی خوب بودا یعنی کاملا با اون موضوع کنار اومده بوودم اما باز الان اعصابم خوورده !

من به یه نتیجه رسیدم تا الان فکر می کردم  برای اینکه اون ازدواج کرده من این جوری داغووون شدم  و همش دلم می گیره اما حالا می گم شاید چیزای دیگه هم هستن که رو اعصابم راه می رن اونا باعث می شه که من یاد اووون بیوفتم و پیش خودم بگم کاش اون بوودت تا ۲ تا اس ام اس می زدم حالم عوض می شد ! البته من واقعا دوستیو برای این نمی خواستم من چون دوسش داشتم دوس داشتم با هاش باشم ! بر عکس اوون ! که فقط منو برای آرامش و رفع مشکلات خودش می خواست و حالا هم که ازدواج کرده کس دیگه خیلی بهتر از من می تونه این آرامشو بهش بده ! من به خاطر خودم دوست نداشت !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط زي زي   | 

 

الان از خواب پریدم نمی دونم چرا !!!! هرچی فکر بد اومد سراغم و فکر چیزایی که عذابم می ده ! فکر گذشته فکر آینده ! ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بابا نمی شه که این جوووری ادامه داد باا این همه فکرای بد ! خجالت بکش زی زی مگه تو چی کم داری که همش می نالی !اون رفت نیست ازدواج کرد خوب به جهنم ! همون بهتر که رفت ! باور کردنش سخته خوب سخت باشه آسون می شه ! زمان لازمه .شک نکن که روزی کامل فراموشش می کنی همون طوری که اون الان کامل فراموشت کرد !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:50  توسط زي زي   | 

 

دلم مثل خیلی از رووزهای این چند ماهه گرفته خیلیم گررررررررررررررررررفته ! خدا بگو راه حلش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! خدا من فکر می کنم این موضوع همش بی انصافی بوووووذ! اگه الان مهمون نداشتیم گریه می کردم تا خالی شم .....

ای خدااااااااا منو فراموش کردی؟؟؟؟نه باور نمی کنم ! می دونم همیشه هوامو داری اما چرا نمی تونم با این فکر کوتاهم نمی تونم بپذیرم نمی تووونم آرامش داشته باشم!!!!!!!!!

 

یعنی می شه بازم مثل قبلنا از زندگیم از مهمونیا از مسافرتا و خیلی چیزای دیگه لذت ببررررررم!؟می خوام همون زی زی شم ! الان خیلی وقته می خوام همون زی زی شم ! اما همه سعیام بی نتیجس!

 

پ.ن:مطمئنم که تو یادت نمیاد اما من خوب یادمه اون روز که اس ام اس زدی گفتی دلم به اندازه ی کل  دنیا گرفته منم بهت زنگیدم گفتی نمی دونم چرا وقتی با حات می حرفم انقدر اروم می شم ! درست یادمه اون شب عمو حسن اینا این جا بودن هی مامانم می گفت چرا می ری تو اتاقت ........الانم من دلم به اندازه ی کل دنیا گرفته اما کسی نیست که منو بفهمه آرومم کنه البته خدا که همیشه هست . عشششششششششششق منه این خدا ! همیشه هوامو داره دوسم داره  و..... خدایا ازت ممنونم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:28  توسط زي زي   | 

 

زی زی جان خودتو انقدر سرزنش نکن تو حق داری به خاطر همه چی ! زمان خیلی چیزا رو می تونه حل کنه ! خودت همیشه این شعارو می دادی ! پس خودتم به قدرت زمان اعتقاد داشته باش !

دارم ! من می تونم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:6  توسط زي زي   | 

 

من چرا انقدر غیر منطقی شدم؟!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط زي زي   | 

 

چرا هنوز نمی تونم باور کنم !هنوزم تو شکم! !!!!! ای خدا دیگه تمام حسامو از بین ببرررررررررررررررررررررر! کاش منم مثل اووون انقدر دلم گنده بوود ! خدا چه طوری اون می تونه انقدر راحت منو فراموش کنه ازدواج کنه بعد من هنووووز  نبودش برام سخته !

پ.ن:امروزم مثل همیشه توی نمایشگاه منتظر بوودم اما با این فرق که منتظر بودم ببینمت دست در دست خانمت !(می نویسم خانمت واقعا باورم نمی شه ! احساس می کنم رویاست !)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:8  توسط زي زي   | 

 

درسته گاهی اوقات دلم خیلی می گیره و می گم کاش بر می گشتم به ۷ ماه پیش  اما وقتی فکرشو می کنم می بینم الان افسوس خوردن چه سودی داده  ! هیچ چیز عوض که  نمیشه ! هر دومون برای همدیگه مردیم ! من خیلی زودترررررر!  

منم خدا رو شکر دارم کم کم با تمام مسائل کنار میام !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:19  توسط زي زي   | 

 

نمی دونم چرا انقدر استرس گرفتم ! شاید به خاطر این تلفنایی هست که برام عجیبه ! کسایی که به هم ربط دارن و تا کار مهمی هم نداشته باشن زنگ نمی زنن!

خدا کنه که چیز مهمی نباشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 17:47  توسط زي زي   | 

 

۶ ماه پیش هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر زووود همه چی پیش بره !

اما خیلی خوبه چون من یه آدمی شدم که از هر جهت آزاده !

آزادی فکر از همه چی بالاتره ! و من بهش رسیدم !

زندگی خیلی خوووووبه اگه سخت نگیرم !

زندگی زیباست اگه بخوام !

درسته گذشته آدمو عذاب می ده

ولی من باید بپذیرم که در زمان گذشته و با خاطراتم زندگی نمی کنم !

 اگه حال رو دریابم همه چی خوب پیش می ره !

 خدایا کمکم کن

امروز با پری ایشالله می خوام بریم برای استاد زبانموون کادو بخریم آخه خیلی ماه ! با این که الان استاد من نیستا !

مهسا هم که گفت می خواد بره شمال با ما نمیاد !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:2  توسط زي زي   | 

 

 

وقتی باروون میاد انگار تمام دنیا رو بهم می دن !

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:17  توسط زي زي   | 

 

 

از امروز می خوام یه جوره دیگه فکر کنم به زندگی به آدما به خودم !

اصلا می خوام یه آدم دیگه بشم !

خدا رو شکر می تونم برای خودم زندگی کنم این برام خیلی ارزشمند

نمی خوام با فکر کردن به گذشته ها خودمو عذاب بدم !

می خوام برای خود خودم باشم !

می خوام خودمو دوست داشته باشم !

می خوام از زندگی که خدا بهم هدیه داده لذت ببرم !

نمی خوام فکر کنم آینده شاید خوب نباشه !

اول از همه خدا کمک می کنه بعدشم خودم با فکرای خوب می تونم آیندمو بسازم !

 

خدا به آدما انقدر توانایی داده که می تونن سخت ترین شرایط رو تحمل کنن !

 

الان من مشکلم خودم نیستم ناراحتیم پری که نمی دونم واقعا چی کار می تونم براش کنم !

آخه هر کاری تونستم انجام دادم اما آدم بشو نیست ! اما می دونم خدا تنهاش نمی زاره

خدا جووونم ازت می خوام کمکش کنی به منم کمک کن !

خدا جوووووووووووووونم عاشقتم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط زي زي   |