تبليغاتX
زیزانا

زیزانا

 

ما همچنان سبز سبزیم ! سبز میمونیم تا رای سبز خود را پس بگیرم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:37  توسط زي زي   | 

 

 

من خیلی خوشحااااااااالم چوون امتحان کوفت فردام کنسل شددددددد!

هنوزم وقتی pm مي دي قلبم مياد تو دهنم ! چرا؟؟؟؟! چرا من هنوزم اين جوووريم !!!!؟!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:43  توسط زي زي   | 

دلم اندازه ی کل دنیا گرفته !(این تیکه ی تو بووووووووووود!)
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:28  توسط زي زي   | 

 

دلم گرفته از این تنهاییم!

دلم  گرفته از این دل تنگیم!

دلم گرفته از این که برای هیچ کس مهم نیستم !!!! دلم گرفته از این زندگی بی هیجان! دلم گرفته از این که عین احمقا نمی تونم کسی رو دوست داشته باشم دلم گرفته از این که می ترسم تا آخر عمر همین طوری بمونم !

دلم گرفته از این که گول خوردم

دلم گرفته از این که وقتمو الکی دارم تلف می کنم!

دلم گرفته از این هنوزم دنبال نشونه می گردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 23:52  توسط زي زي   | 

 

یهو دلم گرفت یهو دلم تنگید یهو دوست داشتم به عقب برگردم به اون روزا که با هم بودیم یهو دوست داشتم از این روزا پرواز کنم چون اصلا خوب نیست ! حس خوبی نیست که هم تنها باشی هم بدونی اون ازدواج کرده هم بدونی فراموش شدی هم بدونی دوست داشتنش واقعی نبود اگه بود فراموش نمی کرد هم بی ارزشت و تحقیر کرده باشه هم ...............

آخه چرا انقدر بی معرفت کسی که انقدر براش مهم بودی چه روزایی از نگرانی .......... همش الکی بوود چون دوستس که تموم شه دوشتی نیست مسخره بازیه !برای چه کسی دل سوزوندم کسی که ۲ ماهه کاملا فراموشم کرد کسی که تحقیرم کرد کسی که .....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 23:51  توسط زي زي   | 

 

 

چقدر بده آدم  حس کنی آدم بی ارزشی بوودی که تنهات گذوووشته! انقدر راحت فراموووووووش کرد! نامرد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:54  توسط زي زي   | 

 

 

دیگه حتی روم نمی شه به کسی بگم انقدر دلم گرفته و چرا گرفته ! دیگه از خودمم خجالت می کشم !

از خودمم حالم به هم می خوره !

از همه و بیشتر خودم !

خستممممممممممممممممممممممممممم!

خدا بی انصافیه ! خدا تا کی باید منتظر بمونم !؟ دیگه کم اوردم ! کمممممممممممممممممممممم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط زي زي   | 

 

امروز خیلی کار دارم همی ی گزارش کارام مونده ! اعصابم خورده ! از صبح حالم خیلی خوب بودا یعنی کاملا با اون موضوع کنار اومده بوودم اما باز الان اعصابم خوورده !

من به یه نتیجه رسیدم تا الان فکر می کردم  برای اینکه اون ازدواج کرده من این جوری داغووون شدم  و همش دلم می گیره اما حالا می گم شاید چیزای دیگه هم هستن که رو اعصابم راه می رن اونا باعث می شه که من یاد اووون بیوفتم و پیش خودم بگم کاش اون بوودت تا ۲ تا اس ام اس می زدم حالم عوض می شد ! البته من واقعا دوستیو برای این نمی خواستم من چون دوسش داشتم دوس داشتم با هاش باشم ! بر عکس اوون ! که فقط منو برای آرامش و رفع مشکلات خودش می خواست و حالا هم که ازدواج کرده کس دیگه خیلی بهتر از من می تونه این آرامشو بهش بده ! من به خاطر خودم دوست نداشت !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:8  توسط زي زي   | 

 

الان از خواب پریدم نمی دونم چرا !!!! هرچی فکر بد اومد سراغم و فکر چیزایی که عذابم می ده ! فکر گذشته فکر آینده ! ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بابا نمی شه که این جوووری ادامه داد باا این همه فکرای بد ! خجالت بکش زی زی مگه تو چی کم داری که همش می نالی !اون رفت نیست ازدواج کرد خوب به جهنم ! همون بهتر که رفت ! باور کردنش سخته خوب سخت باشه آسون می شه ! زمان لازمه .شک نکن که روزی کامل فراموشش می کنی همون طوری که اون الان کامل فراموشت کرد !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:50  توسط زي زي   | 

 

دلم مثل خیلی از رووزهای این چند ماهه گرفته خیلیم گررررررررررررررررررفته ! خدا بگو راه حلش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! خدا من فکر می کنم این موضوع همش بی انصافی بوووووذ! اگه الان مهمون نداشتیم گریه می کردم تا خالی شم .....

ای خدااااااااا منو فراموش کردی؟؟؟؟نه باور نمی کنم ! می دونم همیشه هوامو داری اما چرا نمی تونم با این فکر کوتاهم نمی تونم بپذیرم نمی تووونم آرامش داشته باشم!!!!!!!!!

 

یعنی می شه بازم مثل قبلنا از زندگیم از مهمونیا از مسافرتا و خیلی چیزای دیگه لذت ببررررررم!؟می خوام همون زی زی شم ! الان خیلی وقته می خوام همون زی زی شم ! اما همه سعیام بی نتیجس!

 

پ.ن:مطمئنم که تو یادت نمیاد اما من خوب یادمه اون روز که اس ام اس زدی گفتی دلم به اندازه ی کل  دنیا گرفته منم بهت زنگیدم گفتی نمی دونم چرا وقتی با حات می حرفم انقدر اروم می شم ! درست یادمه اون شب عمو حسن اینا این جا بودن هی مامانم می گفت چرا می ری تو اتاقت ........الانم من دلم به اندازه ی کل دنیا گرفته اما کسی نیست که منو بفهمه آرومم کنه البته خدا که همیشه هست . عشششششششششششق منه این خدا ! همیشه هوامو داره دوسم داره  و..... خدایا ازت ممنونم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:28  توسط زي زي   |